فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
414
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الرَّابِط - فا ، راهب يا زاهد ، نيايش كننده ، حكيمى كه خود را از دنيا بريده باشد ؛ « رَابِطُ الجَأْش » : دليرى كه از چيزى نترسد و نهراسد . الرَّابِطَة - ج رَوَابِط : مؤنث ( الرَّابِط ) است ، پيوستگى و علاقمندى ؛ « رَوَابِطُ الصّداقَة » : روابط دوستى ، دسته و گروه يا انجمن . الرَّابع - فا ، چهارم . الرَّابِيَة - ج رَوَابٍ [ ريو ] : تپه ، تل ، زمين بلند . الرَّاتِب - ج رَوَاتِب : حقوق كارمندان دولت يا بخش خصوصى در ماه ؛ « عيشٌ رَاتِب » : زندگانى دائم و استوار . الرَّاتِع - ج رُتُع و رُتَّع و رِتَاع و رُتُوع و رَاتِعون : فا . الرَّاتِق - فا ، اصلاح كننده ، صُلح دهنده . الرَّاتِينَج - أو عَرَق الشجَر ( ك ) : مادهايست قابل اشتعال كه از تنهى برخى درختان مانند كاج و بنه و مصتكى بيرون مىآيد ، راتيانه . الرَّاتِينَجيَّة - ( ن ) : رستهى درختان كاجها كه در مناطق معتدل و كوهستانى در اروپا و آسيا و امريكا مىرويد و از چوب آن استفاده مىشود . راثَ - - رؤثاً [ روث ] الفرسُ : اسب سرگين يا پشكل افكند . راثَ - - رَيْثاً [ ريث ] : دير كرد ، درنگ كرد . راجَ - - رَوْجَاً و رَوَاجاً [ روج ] الأمرُ : آن كار رواج يافت ، - تِ الدَّرَاهِمُ : درهمها مورد داد و ستد قرار گرفتند ، - تِ السلعةُ : كالا فروش رفت ، - الطعَامُ : غذا پخته و آماده شد ، - تِ الرّيحُ : باد مختلف وزيد و شناخته نشد از كدام سوى مىآيد . الرَّاجِبَة - ( ع ا ) : واحد ( الرَّوَاجِب ) است به معناى بند انگشت انسان . راجَحَ - مُراجَحَةً [ رجح ] هُ : در برترى بر او چيره شد . راجَزَ - مُرَاجَزَةً [ رجز ] صاحبَهُ : با يكديگر نزاع و رجز خوانى كردند . الراجِز - آنكه شعرى را از بحر رجز به سرايد . راجَعَ - مُرَاجَعَةً [ رجع ] هُ في الأمر : در آن امر به او مراجعه كرد ، - هُ الكلامَ : او را وادار به محاوره و اعادهى سخن كرد ، - الرجُلُ : آن مرد به كار نيك يا بَدى كه داشت بازگشت ، - المَخْطُوطةَ : در آن نوشته تجديد نظر و بازبينى كرد . الرَّاجِع - فا ؛ « راجعٌ الى كذا » : برگشت او به چيزى است ، - ج رَوَاجِع : زنى كه پس از مرگ شوهرش به خانوادهاش باز مىگردد . الرَّاجِف - فا ، - ( طب ) : تب كه با لرز همراه باشد . الرَّاجِفة - نخستين نفخهى صور در روز قيامت . الرَّاجِل - ج رَجْل و رَجَّالة و رُجَّال و رِجَال و رُجَالى و رَجَالى و رُجْلان : فا ، مرد پياده ؛ « جاءَت الخَيَّالةُ و الرَجَّالةُ » : سواران و پيادگان آمدند . راجَمَ - مُرَاجَمَةً [ رجم ] هُ : بر يكديگر سنگ انداختند ، - هُ فى الحَربِ أو الكَلَام أو العَدْوِ : در جنگ يا سخن يا دويدن بر او چيره شد ، - عَنْ قومِهِ : از قوم خود دفاع كرد . رَاحَ - - رَوَاحاً [ روح ] : شبانگاه رفت و آمد كرد ، براى مطلق رفت و آمد به كار مىرود ، - يَفْعَلُ كذا : به آن كار اقدام كرد ، - روَاحاً و رَوْحاً القَومَ وَاليهم و عِنْدَهم : شبانگاه نزد آن قوم رفت ، - رِيحاً اليومُ : آن روز پُر باد شد ، - - رائِحَةً تِ الابلُ : شتران شبانگاه به خوابگاه رفتند ، - رَوْحاً اليومُ : آن روز پر باد شد ، - البيتُ : باد به درون خانه وزيد ، - راحةً الشيءَ : بوى آن چيز را يافت ، - الشجَرُ : درخت پس از گذشت فصل تابستان برگ در آورد ، - تْ يَدُهُ لِلأمْرِ : در آن امر سبك دست شد ، - للمعروفِ : با شادمانى در آن كار خير شتاب كرد ، - رَوَاحاً و رَاحاً و رَاحَةً و رِيَاحَةً و رُؤُوحاً و ارْيَحِيَّةً لِلأمر : با خورسندى به آن كار روى آورد ، - - رَيْحاً الشيءَ : بوى آن چيز را يافت . الرَّاح - [ روح ] : جمع ( الرَّاحَة ) است به معناى كف دست ، آسايش و نشاط ، مي ؛ « يومٌ راحٌ » : روزى كه باد در آن بسيار بوزد . الرَّاحَة - ج راحَات [ روح ] : واحد ( الرّاح ) است به معناى كف دست ، كف پنجهى دست ، ضد ( التعَب ) است ، هنگام فراغ ، رفاه و آسايش ؛ « اسبابُ الرّاحَة » و « معدَّات الراحه » : وسايل راحت و آسايش ، ميدان ، تاى جامه ؛ « اطوِ الثوبَ على راحتِه » : جامه را از تاى خود تا كُن ؛ « راحَةُ الخَبَّاز » : پاروى نانوا كه با آن نان را در تنور قرار مىدهد ؛ « ليلةٌ راحةٌ » : شبى سخت باد ؛ « راحة الحُلقُوم » : گونهاى شيرينى نرم . راحَلَ - مُرَاحَلَةً [ رحل ] هُ : او را در كوچ و نقل مكان يارى كرد . الرَّاحِل - ج راحِلون و رُحَّل و رُحَال : فا كوچ كننده ، مرده . الرَّاحِلة - ج رَوَاحِل من الإبل : شتر باربر و نيرومند . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود و تاء براى مبالغه است . الرَّاحِم - رحم كننده ، مهربان . راخَى - مُرَاخَاةً [ رخي ] الشيءَ : آن چيز را نرم كرد ، - العُقدةَ : گره را باز كرد ، - هُ : او را دور كرد ؛ « خِلتُ الفرارَ يُراخي الأَجَلَ » : پنداشتم كه گريختن مرگ را دور مىكند . الرَّاخِف - « عَجينٌ راخِفٌ » : خمير نرم و سست . الرَّاخِم - « دَجاجةٌ راخِمٌ » : مرغى كه تخم خود را زير بال گرفته است . الرَّاخِي - [ رخو ] : « عَيْشٌ راخٍ » : زندگى خوش و فراخ . رادَ - - رَوْداً و رِياداً [ رود ] الشيءَ : آن چيز را خواست ، - الأَرْضَ : براى بدست آوردن آب و چراگاه در زمين گشت و جستجو كرد ، - قومَهُ مرعىً أو مَنْزِلًا : چراگاه يا مسكنى براى قوم خود خواست ، - رَوَدَاناً و رِيَاداً : براى بدست آوردن چيزى رفت و آمد كرد ، - تِ الابِلُ : شتران در چراگاه رفت و آمد كردند ، - رَوْداً و رَوَدَاناً تِ المرأةُ : آن زن به خانهى همسايگان رفت و آمد بسيار كرد ، - تِ الريحُ : باد بگونهاى مُلايم